دلشدگان

توکافر دل نمییندی نقاب زلف ومیترسم

که محرابم بگرداندخم آن دلستان ابرو

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
شنبه 23 آبان ماه سال 1383
خیلی خوب اتفاقات معمولی همون هایی بود که فرناز گفت(رجوع به نظرات پست قبلی).
اما مهمترین اتفاق دیروز افتاد. با ارزشترین هدیه فرهنگیمو گرفتم. کتاب گرانسنگ و فصیح به همراه یک دنیا واژه جدید. کتاب دن آرام. بازم من باید در اینجا اسم یک نفر رو ببرم:
 عطا
عطا سیفی
محمد عطا سیفی
 سید محمد عطا سیفی
آقا من الان چی باید بگم .داشتم از خوشحالی می ترکیدم !!!

بعدشم من کجا غر زدم داشتم حقیقت رو می گفتم آبجی!!

چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1383
از آمدنم نبود گردون راسود 
وز زفتن من جاه وجلالش نفزود 
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود 
این آمدن و رفتن من از بهر چه بود
 
خوب وقتی هیچ خبری از هیج جا نیست چی باید نوشت ؟

سه شنبه 5 آبان ماه سال 1383
وقتی آدم ناراحت و بی اعصاب یه گوشه اتاقش افتاده ویا وقتی حالش مثل بچه آدم خوبه هیچی  برای یه آدم خوابگاهی بهتر از پیج کردن اسمت به خاطر تلفن زدن یه دوست خیلی خوب بهت حال نمی ده.هرچند ۵ دقیقه بعد می دونی این مکالمه تموم میشه.

                                    عطا مرسی!!!!

هزار باره خاطراتم تقدیم تو باد.

تعداد بازدیدکنندگان : 52585


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها